این وب توسط هکر هک شده است.

من نمیگویم مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
آشیانه من بیگانه اگر سوخت چه باک
فکر ویران شدن خانه صیاد کنید
درد
حرف نیست
درد نام دیگر من است
من چگونه خوش را
صدا کنم؟

انقدر آه کشیدم ز جهان سیر شدم
صورتم گرچه جوان است ولی پیر شدم
پیری آن نیست که در سر بزند موی سپید
هر جوانی که به دل شوق ندارد پیر است
هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی
از این زمانه دلم سیر میشود گاهی
عقاب تیز پر دشتهای استغنا
اسیر پنجه تقدیر میشود گاهی
صدای زمزه عاشقانه آزادی
فغان ناله شبگیر میشود گاهی
نگاه مردم بی گانه بر دل غربت
به چشم خسته ء من تیر میشود گاهی
مبر گمان ز موی سپیدم که عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی
بگو اگر چه به جائی نمیرسد فریاد
کلام حق دم شمشیر میشود گاهی
بگیر دست مرا آشنای درد بگیر
مگوچنین و چنان دیر میشود گاهی
به سوی خویش مرا میکشد چه خون چه خاک
محبت است که زنجیر میشود گاهی
چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن
ولی لبهای خود همواره بستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولی در بطن خود غوغا شکستن
به من هر دم نوای دل زند بانگ
چه خوش باشد از این غمخانه رستن
چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن....

آسمان رکوع کرد و خداوند به او این همه
ستاره بخشید
پس رکوعی باید تا دلمان لایق ستاره باران
شود..

چه زیبا بود اگر از دور دست شب پره ای می آمد .
و امشب در ازدحام پیچک ها میمرد تا من تنها نباشم در مردنم.
ای کاش می دانستم با کدام باران میباری تا بمانم و چشمهایم را بدرقهء راهت
میکردم...
.

منو تو هنوز قصه های نگفته از بهار داریم.ما هنوز آن روز ها را نیافته ایم
و آن لحظه شهامت را که از عشق بگووئیم
پس چرا پائیز انقدر شتاب میکند...
چه تاجی زدی بر سرم زندگی
به غیر از مصیبت به جز بندگی
به روزم اگر دل به شادی گذشت
به شادی که با نامرادی گذشت
ندیدم بهاری محبت بیاری
دلم غرق خون شد عجب روزگاری
ای زندگی دلگیرم از تو
غمهات منو دیوونه کرده
هر چی غمو درد تو دنیا
یک جا تو قلبم لونه کرده
دیدی که هیچکس پناهم نبود
هیچ وقت کسی چشم براهم نبود
حتی شبی با دل خسته ام
درزندگی تکیه گاهم نبود
ندیدم...........................